
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
بـایـد بچشــد عـــذاب تنهـــایی را مـردی که ز عصر خود فـراتر باشد
صادق هدایت، کوچکترين فرزند هدايتقلی خان هدايت( اعتضاد الملک)شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱، هنگامی که فریاد آزادی خواهی و مشروطه طلبی در سرتاسر خاک ایران طنین افکنده بود، در خانواده ا ی معروف و اشرافی از دودمان رضا قلی خان هدايت(یکی از چهره های سرشناس ادب و تاریخ قرن سیزدهم)، در تهران دیده به جهان گشود.اعضای خانواده صادق همگی از مردان سرشناس کشور بودند ولی او هرگز از این موقعیت جهت دستیابی به مقامات بالای دولتی و ناز و نعمت استفاده نکرد و به زودی از خانواده خویش جدا شد تا در راه علاقه و دغدغه خویش یعنی ادبیات و رشد و اعتلای فرهنگ جامعه گام بردارد.
شاید به جرات بتوان هدایت را جسورترین و دلیرترین نویسنده روشنفکر ایران دانست ، چرا که بدون کوچکترین واهمه و ملاحظه ای تحجر و عقب ماندگی و تاریک اندیشی و مرده پرستی جامعه ایرانی را از دیدگاه هستی شناسی عصر جدید مورد نقد قرار داد و به اندیشه های تاریک و خرافات که به سبب فقر گسترده فرهنگی و بی سوادی، جامعه ی ایران را دربر گرفته بود تاخت.
او در سال 1287 به اتفاق دو دوست و همبازيش، مهندس خسرو هدايت قائم مقام شرکت ملی نفت و دکتر منوچهر هدايت رييس پيشين بهداری وزارت آموزش و پرورش به مدرسه ی علميه رفت و اين سه نفر تا کلاس نهم دبيرستان همراه با هم بودند.
پس از پایان یافتن دوره ابتدایی در سال 1293به دبیرستان دارالفنون راه یافت اما پس از مدتی به سبب ناراحتی چشم، در تحصیل او وقفه ای پیش آمد ولی بعد از بهبودی، تحصیلات خود را در دبیرستان فرانسوی ((سن لویی)) تهران ادامه داد و از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنا شد.
در سال 1304 تحصیلات دوره متوسطه را به پایان رساند و در آبان ماه سال ۱۳۰۵ با کاروان دانش آموزان اعزامی به اروپا روانه بلژيک شد و در آموزشگاه عالی آنجا واقع در بندر ((گان)) نام نويسی کرد.ولی به دلیل ابراز ناخوشنودی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود، در آنجا نماند و يک سال بعد برای ادامه تحصيل در رشته ی معماری رهسپار پاريس شد و گویا دوره ی اقامت چهار ساله او در فرانسه بيشتر به گشت و گذار گذشت.
صادق جوان در اردیبهشت ماه 1307 برای نخستین بار دست به خودکشی زد و تصمیم داشت خود را در رودخانه ((مارن)) در حوالی شهر پاریس غرق کند ولی قایقی از راه رسید و او را نجات داد.
به هر روی تحصيلات خود را به پايان نبرد و در سال ۱۳۰۹ هم زمان با اوج قدرت رضا شاه، به تهران باز گشت و با وجود ناخشنودی خانواده از بازگشت وی و عدم ادامه تحصیل او، در بانک ملی ایران استخدام شد.
در همین روزها بود که یکی از کافه های لاله زار نو به نام ((کافه نادری)) در تهران شاهد شکل گرفتن گروه ربعه شد. این گروه که افراد آن عبارت بودند از: بزرگ علوی ، مسعود فرزاد ، مجتبی مینوی و صادق هدایت اغلب عصرها در کافه گرد هم می نشستند و در افکار و انديشه های يکديگر بحث و انتقاد و نکته گيری می کردند و از يکديگر چيز می آموختند و به زودی در مقابل اديبان محافظه کار که آنان را (( سبعه ))ناميده بودند، موسوم به ربعه شدند. پرفسور يان ریپکا از ايران شناسان چک در وصف این گروه چنین می نویسد: (( گروه ربعه در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به ديگران عرضه می کرد و اين جنبه ی مثبت ايشان بر عقايد اغراق آميزشان می چربيد و کسی که از پوسته ی سخت ريشخندها و مسخرگی هايشان می گذشت و به دل آنان نفوذ می يافت، چيزی جز احساسات ميهن پرستی پاک و آتشين نمی ديد.))
مجتبی مينوی، چگونگی اندیشه ها ی گروه ربعه و نقش هدايت در جلساتشان را چنين تعريف می کند:
(( ما با تعصب جنگ می کرديم و برای تحصيل آزادی کوشش می کرديم و مرکز دايره ی ما صادق هدايت بود.))
نخستين اثر هنری هدايت قطعه ی نا تمام مرگ است که در سال ۱۳۰۵ در گان بلژيک نوشت و سپس در سال ۱۳۰۶ در پاريس رساله ((فوايد گياه خواری)) را به رشته تحریر در آورد که در سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.
از آثار ديگر او در اين زمان می توان به نمايش نامه ی سه پرده ای ((پروين دختر ساسان)) که چندی بعد در سال ۱۳۰۹در تهران به چاپ رسید، اشاره نمود. نمایش نامه ی طنز گونه ی ((افسانه ی آفرينش))را نیز در سال ۱۳۰۹ نوشت که در سال ۱۳۲۵ به کوشش دکتر حسن شهيد نورايی در صد و پنج نسخه در پاريس چاپ شد.
مجموعه ی ((زنده به گور))هدايت که شامل داستان های زيبای مادلن، زنده به گور، اسير فرانسوی ، حاجی مراد (که همگی در پاريس نگاشته شده بود) و آتش پرست ،داود گوژپشت، آبجی خانم و مرده خورها ( که آنها را درتهران نوشت) در سال ۱۳۰۹ انتشار یافت و سال بعد سايه ی مغول را در مجموعه ای با دو اثر از بزرگ علوی و دکتر شين پرتو منتشر نمود.
وی در سال 1311 از بانک ملی استعفا داده و هم زمان با استخدام در اداره کل تجارت به اصفهان مسافرت نمود و مجموعه داستانی ((سه قطره خون)) و سفرنامه ی(( اصفهان نصف جهان)) را نوشت.
یک سال بعد به شیراز سفر کرد و مجموعه داستانی((سایه روشن)) و کتاب های مستقل ((نیرنگستان))،((مازیار)) و ((علویه خانم)) را به نگارش درآورد که از این میان کتاب (( مازیار))را با همکاری مجتبی مینوی نگاشت.
در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داده و در آژانس پارس وزارت امور خارجه مشغول به کار شد.در همین سال یکی از شاهکارهای خویش را که با همکاری مسعود فرزاد نگاشته بود ، با محتوایی انتقادی همراه با به سخره گرفتن ادیبان از خود راضی و انحصارطلب آن روزگار به نام ((وغ وغ ساهاب)) به چاپ رساند.
اما پس از به چاپ رسیدن کتاب وغ وغ ساهاب ، علی اصغر حکمت که وزارت فرهنگ آن زمان را عهده دار بود از هدایت به دلیل مطالب مندرج در این کتاب شکایت کرد و به موجب آن وی مورد اتهام و بازجویی قرار گرفت و در نهایت تعهد کتبی داد که از این پس هیچ گونه نوشته ای را به چاپ نرساند.
هدايت در سال ۱۳۱۵، به دعوت دکتر شيرازپور پرتو ( شين پرتو )، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام وايس کنسول ايران در بمبئی بود و با گرفتن مرخصی به ايران آمده بود، به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسی به هندوستان رفت و در اين سفر، که کمتر از يک سال به طول انجامید، با فرهنگ غنی هند آشنا شد و آگاهی گسترده ای از زبان و ادبيات فارسی ميانه ( پهلوی ) به دست آورد. او هر روز در بمبئی بیشتر وقت خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانيد و همچون شاگردی مکتبی دفتر و کتاب خود را بر می داشت و به نقطه ی دوری در بيرون شهر که اقامتگاه بهرام گور انکل ساريا ، از دانشمندان و پژوهش گران پهلوی دان پارسی بود می رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( که به گفته ی خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش می خورد ) می پرداخت . در همین زمان بود که کتاب ((کارنامه ی اردشير پاپکان)) و ((گزارش گمان شکن)) را از پهلوی به فارسی درآورد و از آن پس شاهکار بی مانند و جهانی خود ((بوف کور )) را که در تهران آغاز کرده بود، به پایان رسانيد و آن را در همان سال ۱۳۱۵ با خط خود و به صورت پلی کپی در صد و پنجاه نسخه چاپ کرد.اما دیری نپایید که این کتاب در زمره ی مطرح ترین آثار ادبی جهان درآمد و محافل گوناگون ادبی جهان را مسحور و معطوف خویش ساخت و تا به امروز به بسیاری از زبان های زنده ی دنیا ترجمه و تفسیر شده است.ولی افسوس که در ایران...!
هدایت در سال ۱۳۱۶با وجود عدم تمایل به ايران بازگشت و بار ديگر به استخدام بانک ملی ايران درآمد، ولی نتوانست بیشتر از يک سال در آن جا بماند.در آن سال های سخت و خفقان آور ، هر یک از یاران گروه ربعه به سويی پراکنده شده بودند، مجتبی مينوی به لندن رفته بود و در برنامه ی فارسی راديو بی بی سی سخن پراکنی می کرد و بزرگ علوی در زندان به سر می برد . تا چندی، دکتر پرویزخانلری، دکتر محمد مقدم و مسعود فرزاد در خانه ی هدايت جمع می شدند و از ادبيات و موسيقی و هنر سخن می گفتند،اما پس از رفتن مقدم به آمريکا ، جلسه ی هفتگی نیز بی ترتيب شد.
جنگ دوم جهانی در حيات سياسی و اجتماعی ايران تغييراتی داد. اين سال ها، که دوران شکفتگی آثار بیشتر نويسندگان و شاعران ايرانی بود، در زندگانی هدايت نيز دوره ی نوينی به وجود آورد و قريحه ی نويسندگی او را به حد کمال نمودار ساخت.
وی در فاصله ی سال های ۱۳۲۱ – ۱۳۲۳دو مجموعه از داستان های کوتاه با نام های (( سگ ولگرد )) و (( ولنگاری )) را انتشار داد که بعضی از داستان های آن دو مجموعه، آثار سال های پیش او بود که نخستين بار منتشر می شد . همچنین دو ترجمه از پهلوی به فارسی را با عنوان های ((گزارش گمان شکن)) و((زند و هومن يسن)) به چاپ رساند.
هدايت بیشتر وقت خود را به مطالعه اختصاص می داد و کار اداريش را تنها برای رفع تکليف انجام می داد.
او در فعاليت ادبی جمعيت ايرانی روابط با اتحاد جماهير شوروی که در سال ۱۳۲۲ بنیان گذاری شده بود، شرکت داشت و با مجله ی پيام نو، ارگان جمعيت مزبور، همکاری می کرد و چند مقاله ی پژوهشی، و يک داستان به نام فردا در آن مجله انتشار داد. همچنين با سایر مطبوعات ، از جمله مجله ی سخن که به کوشش دکتر پرويز خانلری در سال ۱۳۲۲ بنیان گذاری شده بود و به عنوان يکی از نشریات پيشتاز و ترقی خواه بود، همکاری صميمانه داشت. ترجمه ی داستان ((مسخ)) اثر کافکا و سلسله مقالات خودش درباره ی فرهنگ عامه را در دوره های گوناگون سخن انتشار داد.همچنین ژان پل سارتر برای نخستین بار توسط او با ترجمه ی ديوار به ایرانیان شناسانده شد.
هدايت در آذر ماه ۱۳۲۴بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه واقع در تاشکند همراه با يک هيات فرهنگی به ازبکستان رفت و در مدت زمان کوتاهی که در آنجا حضور داشت به تحقيق و پژوهش و مطالعه ی گنجینه ی نسخه های خطی نفيس و فراوان دانشگاه تاشکند پرداخت .
اوضاع ايران در سال های ۲۷ - ۱۳۲۶ و دخالت امپرياليست های بيگانه در امور داخلی ايران تاثير ناگواری در روحیه بسیار حساس هدايت داشت. وی به خاطر احساسات ناسیونالیستی و حس تعلق خاطر به وطن، از دل و جان خواهان استقلال کشور و مبارزه به خاطر نهادینه سازی صلح و آزادی بود. با اين همه تا توانست خود را از جنجال ها و کشمکش های سیاسی روز دور نگهداشت و به ویژه با وجود داشتن عقاید سوسیالیستی، هرگز به حزب توده نپيوست.
مجتبی مينوی، دوست نزديک او، در اين باره چنين آورده است:
(( گروهی اصرار دارند که او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از اين ميان درست است، اينکه آن دوست ما ( هدايت ) از بيست سال پيش از اين، که او را می شناختيم، با هرگونه رذالت و دورويی و بی حيايی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانيم که مانند او از اين صفت ها مبرا و به انسانيت و معرفت و نجابت و آزاده خويی پايبند باشند! ))
در سال ۱۹۴۹ ميلادی ( ۱۳۲۸ خورشيدی ) فردريک ژوليو کوری از هدایت به منظور شرکت در نخستين کنگره ی جهانی هواداران صلح در پاريس دعوت به عمل آورد ولی او به دلیل مشکلات اداری نتوانست در این کنگره حاضر شود.با این حال دستور کنگره را با این پیام تاييد نمود:
(( ... امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم ... ))
آخرين اثر ادبی چاپ شده ی هدايت داستان حاجی آقاست، که به ضميمه ی دوره ی دوم مجله ی سخن در سال ۱۳۲۴ انتشار يافت. پس از آن داستانی طنزآلود و بسیار انتقادی با نام ((توپ مرواری)) نوشت که تا پیش از مرگ وی متن کامل آن هرگز به چاپ نرسيد .
در سال ۱۳۲۹روح حساس و شکننده ی صادق هدایت با کوچکترین تلنگری آماده ی شکستن بود و اکنون زمان آخرين قمار زندگی این هنرمند بزرگ ادبیات ایران زمین فرا رسيده بود. هدايت از دانشگاه تهران چند ماه مرخصی گرفت و به بهانه ی معالجه در روز دوازدهم آذرماه ۱۳۲۹، با وجه ناچيزی که از فروش کتاب هايش به دست آورده بود، به پاريس رفت. او نمی خواست به ايران بازگردد و اميدوار بود که در آن جا آسايش روحی و شرايط و محيط مناسبی برای کارهای هنری خود به دست آورد. اما در آن جا هم روی مساعد نديد و با دشواری های گوناگون روبرو شد؛ و در ۱۹ اسفند ماه همان سال به برادرش محمود هدايت نوشت: (( عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد يرای ايرانيان است)).
اما هرگز به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در حالی که صورتش را اصلاح کرده بود،موها را شانه زده بود، با ظاهری بسیار آراسته با پیراهنی سپید که بر روی آن ژاکتی به تن داشت با حالتی که انگار می خواست به مهمانی برود يا در مجلس رسمی شرکت کند در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی ای که زخمهایش مثل خوره روح او را در انزوا میخورد و می تراشید پايان داد. روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند و جنازه ی او را تا گورستان پرلاشز تشييع کردند . و بدين قرار، دفتر زندگانی چهل و هشت ساله ی يکی از تابناکترين قريحه های هنری این کهن بوم و بر بسته شد.
صادق هدایت فرزند زمان خویش نبود بلکه بسیار فراتر از عصر خویش می اندیشید و می دانست.
همانطور که فرمودید این هم ژیوند تارنگار من
شاد باشید
بدرود
